سهم خراسان در جهشهاي علمي، ديني و فكري در طول اعصار تاريخ ايران بينياز از تكرار و نيز غيرقابل انكار است. خاصه در بامداد اسلام كه خراسان پايگاه ايرانيت و اسلاميت را توأمان در برداشت به طوري كه ميتوانيم دنباله آن سابقه روشن را تا روز پسين و سدههاي معاصر در چهرههاي شاخص اين خطه بنگريم و اين اشتراك ريشه خراساني و ثمره باور ملي را عميقا تا به حال تأييد كنيم.
البته هم دكتر شريعتي و هم اخوان خرسنديشان را از اين بابت به وفور ابراز كردهاند و علاوه بر اين "كهن بوم و بر، خطه نخبهزاي خراسان" را از جان و دل عزيزتر ميداشتهاند. دكتر در جزوه دردمندانه "آري اينچنين بود برادر" نوشت: از نقطه و خاكي برخاستهام كوير كه در آن آبادي نيست، جايي كه سعادت و رفاه و برخوردار نيست خشكي و فقر زندگي است" اما همين كوير سرشار از فخر و حماسه است و ايثار.
از روابط فيمابين اين دو بزرگوار توجه دكتر شريعتي به اخوان ثالث يكسويهتر مينمايد. عنايت شريعتي در مطالب مختلف به جمله واره ها و پاره اشعار اخوان گواهيست از اين مدعا. و راهي است براي نگرش اين مقاله از جانب شريعتي به اخوان به طور اخص به علاوه مختصر كلامي كه اخوان پيرامون شريعتي نقل كرده است.
يدالله قرايي دوست مشترك اين هر دو در كتاب چهل و چند سال با اميد (ص 97) مينويسد: دكتر را من با شعر نو آشنا كردم و او پس از شنيدن و خواندن شعرهاي اخوان چنان دلبسته شد كه خود به سرودن شعر نو اقدام كرد و اولين شعر نو او در روزنامه "آفتاب شرق" سال 35 و 36 منتشر شد. شريعتي بيقرار ملاقات با اخوان بود. او هميشه در سخنرانيهاي خود از شعر اخوان استفاده ميكرد در پشت كتاب كوير خود كه يك جلد به اخوان و يك جلد به من هديه كرد. براي من به شعر اخوان اشاره كرده بود "ما چون دو دريچه روبروي هم"
در كتاب نه تو و شگفت "كوير" كه به نظرم دكتر هر كسي را به آساني و بدون مجوز در آن راه نداده است بارها اشارههايي به شعرهاي اخوان شده است.براي نمونه: اما تا به برگ و بار نشستم برف و كولاك گرفت و "سيلي سرد زمستان" گوشم را برد. (ص 66) ... در اينجا كه منم ماندگاران آزادند و فراريان دز بند "خشمناكان بيخروش و بيفغان (ص 306) ... روزها بر سر مرداري اين مرآن را همي كشد مخلب و شبها" بر آن خاك ارههاي نرم خفتن" (ص 486)
ارادت خاص دكتر به علامه اقبال لاهوري او را بر آن داشت كه علاوه بر اجتماعيات و اسلامياتاش از ذوق و احساس بري نباشد. همين امر باعث شد كه او مدتي به شعر سرودن پرداخت با نام مستعار شمع -علي، مزيناني،شريعتي- اما پس از مدتي دست از اين كار كشيد. او در نامهاي از فرانسه به پاسخ دوستي كه از او شعر مطالبه كرده بود نوشت: چون چند سالي است كه ديگر از زيباييها لذت نميبرم دردهاي شاعرانه را احساس نميكنم... بنابراين به شعر نميانديشم، ميانديشم كه وقتي به ايران برگردم از كجا آغاز كنم (مجموعه آثار 34 ص 5-34)
البته سواي اشتغال اساسي او به مذهب و اجتماع دكتر اشاره به سنت تاريخي- ادبي ايران داشت به اين صورت كه ما اصولا ملتي شعر زدهايم با آن نموداري كه در ادوار تاريخي رسم ميكرد، اما اين مانع از آن نيامد كه او از ادبيات و شعر زمان غفلت كند و در اين ميانه توجهي مخصوص به اخوان داشت و او را "شاعر آگاه زمان ما" ميدانست و نيما و اخوان را مورد تفحص بسيار قرار ميداد: نويسندگان و شعراي بزرگ ما را نگاه كنيد، در همين عصر خودما اينها شايد بتوان گفت كه هيچ كدامشان فارغالتحصيل دانشكده ادبيات نيستند. ليست شعراي معاصر را نگاه كنيد از نيما بگيريد تا "اميد" و حتي بعد از اميد به نسل جديد كه موج شعر نو از اينهاست- هيچكدام تحصيلكرده و فارغالتحصيل و تربيت شده رسمي دانشكده ادبيات نيستند... (مجموعه آثار 16 ص 8)
آنچه كه در ضمن اين بررسي مشخص شد اين است كه توجه دكتر به اخوان اختصاصا بر دو كتاب "آخر شاهنامه" و "زمستان" متمركز بوده است و نمونههايي كه از شعر "مردانه اميد" داده است در شكل "اي خوشا آمدن از سنگ برون"...، "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"، نخستين راه نوش و راحت و شادي"، "در مزارآباد شهر بيتپش" و ... است.
جانب ديگر اين مقال نگاه اخوان به شريعتي است كه در كتاب "شخصيت و انديشه دكتر شريعتي" به كوشش جعفر سعيدي اختصاصا نقل شده است. اخوان در اين كتاب طي دو نوشتار از دكتر ميگويد: آشنايي و الفت و ديدارهاي من با همشهري مشهور فقيدم مرحوم دكتر شريعتي چندان نبود. آن قديمها كه من جوان و در مشهد ساكن بودم آن مرحوم هنوز نوجوان ده دوازدهسالهاي بود كه همراه پدرش استاد محمدتقي شريعتي و در كنار ايشان به جلسات "كانون نشر حقايق" ميآمد... من نزد پدر مرحوم دكتر يعني استاد شريعتي نهجالبلاغه ميخواندم.
اطلاعات و بررسيهاي اخوان نسبت به دكتر كم بوده ولي همانطور كه اخوان خود اقرار به تقصير كرده است بارها و بارها دكتر از او ياد كرده است خاصه در كتاب عظيم و عزيز "كوير" ... در همانجا اخوان مينويسد: مثلا زمستان و چاووشي و آواز كرك در تهران منتشر شده و به مشهد هم رسيده بود. يكي از اساتيد فاضل شاعر دكتر شفيعي كدكني كه گويا از همدورههاي مرحوم دكتر در دانشكده مشهد و با او دوست و دمخور بود ميگفت: مرحوم دكتر شريعتي اول بار در محيط محافظهكار دانشكده ادبيات مشهد مثلا چاووشي را به درستي و خوبي و رسائي تمام براي ما روايت كرد. مكررا و چند جا و چند بار او توضيح و توجيه ميكرد. چند و چون اسلوب و معني و لفظ و غيره را و بعدها مرحوم دكتر بحث در شعر نو اصيل را در محيط دانشگاهي به اتفاق همان دوست مشترك (شفيعي كدكني) رواج و رسميت دارند. همين مطلب را دكتر كدكني در گزيده اشعارشان بيان كردهاند: يادم هست كه با مرحوم دكتر شريعتي بحث ميكرديم من هنوز طرفدار شعر كهنه و اينها بودم "زمستان" تازه منتشر شده بود قضيه مربوط به سال 36 بايد باشد و من و دكتر شريعتي بحث ميكرديم بر سر نيما. او يادم هست كه گفت تو ببين اين شعر را برايت ميخوانم يادم هست كه شعر "چاووشي" را با آن لحن قشنگش خواند و همانجور هم هي پك به سيگار ميزد و آن وسط ميخواند و من يك مرحله تازهاي از شعر نو با شنيدن اين شعر "زمستان" بر رويم باز شد . و تا به آنجا رسيد كه دكتر كدكني شعر اخوان را از اصيلترين و كاملترين شعرهاي امروز دانست.
نكته قابل عرض ديگر يك اشتراك فكري و ايدئولوژيكي در انديشه دكتر و اخوان است پيرامون تاريخ و افسانه.
اما مقدمتا بايد بگويم دكتر تخصص علمي در تاريخ داشته است و افزون بر اين تأملات شگرف و موشكفانهاي در تاريخ، اديان و اسطوره را دنبال ميكرد و تأييدش بر نگرش اخوان در تاريخ و افسانه مهر قابل قبولي است.
دكتر فراوان اشاره دارد: اساطير (چهره كلي افسانه) نياز روحهايي است كه تاريخ سيرشان نميتواند كرد- چه افسانه زيباست زيباتر از تاريخ" افسانه اساطير در نظر او صرفا از نوع موجودات انتزاعي و خيالبافانهاي عادي و عامي نيست كه نقلي ساده باشد يا ايدهآليستي پوچ و بياعتبار. دكتر آنها را ساخته احتياج جمعي ميداند كه آفرينش از آن بريست اما بشر احتياجاش را احساس ميكند و به آنها گريز ميزند، زيرا كه افسانه فرزند همه دورههاست برخلاف اسطوره كه زائيده زمان بيزمانيست. اخوان در مجلد دوم مقالاتاش (ص 348) همين مسائل را با صراحت بيان كرده است: "من معتقدم كه برعكس عقيده كساني كه افسانه را خوار و بياعتبار ميشمارند، اتفاقا راستينترين و معتبرترين اسناد، همين افسانهها را بايد شمرد... چون افسانه چهره دگرگون شده و صورت نقاب زده و تحول يافته حقايق پنهان و كتمانشدهاي است كه تاريخ رسمي نميخواهد آنها را به رسميت شناسد"
ترجيح افسانه به تاريخ در هر دو ديدگاه مشابه است. يعني از نظر ايشان افسانهها صيقليتر و پوياتر از تاريخاند و با آن در تعارض، يك نمونه محكم از كوير بدهم: "من از دوران دبيرستان با اين گنده پير پليد چاپلوس دروغگو و نوكر مآب ترسو و طماع تاريخ لج بودم. به هر حال با تاريخ پدركشتگي دارم (ص 8-247) يا گفتارهاي مكرر ديگري كه چه كساني را سازندگان تاريخ ميدانيم؟
دكتر ميكوشد اثبات كند تاريخ در وصال به حقيقت حائل شده است. يعني تاريخ زبان فلان خاقان و سلطان است و آن ديگر مزدور در حالي كه بايد زبان آنهايي باشد كه در زندانها پوسيدهاند و شمع آجين شدهاند. بايد از آن بيسروپا مردان و گمنامايي بگويد كه "كاندرين بي فخر بودنشان گناهي نيست" اخوان هم در موضعي برابر در مقالاتاش اشاره دارد، " تاريخ 9 نكته راست و مطلب مستند ميگويد تا يك دروغ را هم به صورت راست جلوه دهد. افسانه مثلا 9نكته غلط و اشتباه مرتكب ميشود تا يك حقيقت را بگويد" دكتر اين ديدگاههاي اخوان را نيك دوست ميداشته است: "اين مطلب را (سخن از جنايات تاريخ را) نيز آقاي اخوان( اميد) كه بهتر از هر كس ميتواند بگويد كه نسل فعلي چه ميكشد- در "ميراث" خود خطاب به دخترش بيان زيبايي كرده است:
اين دبير گيج و گول و كوردل، تاريخ
تا مذهب دفترش را گاه گه ميخواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد
رعشه ميافتادش اندر دست... الخ
چون صحبت به اينجا كشيد، نمونه ديگري را هم از سخن دكتر بدهم كه با شعر "ميراث" پيوند ميخورد. همان سخني كه در همان جزوه "آري اينچنين بود برادر" اشارتي كردم در ابتداي همين مقال "از طرفي به طبقه و تباري وابستهام كه شرفش در آن است كه خون هيچ شريفي از آنها كه شرافتشان را تيغ و طلا ميسازد، دررگم نيست و در فطرتم احساس ميكنم كه گذشتگان من- مادران و پدران من- در طول نسلها تا آنجا كه در تاريخ گم ميشوند همواره زاده فقر و محروميتاند (مجموعه آثار 22 ص 4-183) اما بشنويد از اخوان ثالث:
جز پدرم آيا كسي را ميشناسم من
كز نياكانم سخن گفتم؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن كه من گفتم... الخ
بيسبب نيست كه دكتر نوشت "هيچ اثري در زبان فارسي به اين زيبايي (ميراث) تاريخ را حلاجي نكرده است.
دريغم ميآيد كه اين نكته را هم نگويم كه شاعر از زبان اخوان كسي است كه "در پرتو شعور نبوت" قرار ميگيرد و روشنفكر دكتر شريعتي شخصي است كه كاري "پيغمبر گونه" را دنبال ميكند.
البته هم دكتر شريعتي و هم اخوان خرسنديشان را از اين بابت به وفور ابراز كردهاند و علاوه بر اين "كهن بوم و بر، خطه نخبهزاي خراسان" را از جان و دل عزيزتر ميداشتهاند. دكتر در جزوه دردمندانه "آري اينچنين بود برادر" نوشت: از نقطه و خاكي برخاستهام كوير كه در آن آبادي نيست، جايي كه سعادت و رفاه و برخوردار نيست خشكي و فقر زندگي است" اما همين كوير سرشار از فخر و حماسه است و ايثار.
از روابط فيمابين اين دو بزرگوار توجه دكتر شريعتي به اخوان ثالث يكسويهتر مينمايد. عنايت شريعتي در مطالب مختلف به جمله واره ها و پاره اشعار اخوان گواهيست از اين مدعا. و راهي است براي نگرش اين مقاله از جانب شريعتي به اخوان به طور اخص به علاوه مختصر كلامي كه اخوان پيرامون شريعتي نقل كرده است.
يدالله قرايي دوست مشترك اين هر دو در كتاب چهل و چند سال با اميد (ص 97) مينويسد: دكتر را من با شعر نو آشنا كردم و او پس از شنيدن و خواندن شعرهاي اخوان چنان دلبسته شد كه خود به سرودن شعر نو اقدام كرد و اولين شعر نو او در روزنامه "آفتاب شرق" سال 35 و 36 منتشر شد. شريعتي بيقرار ملاقات با اخوان بود. او هميشه در سخنرانيهاي خود از شعر اخوان استفاده ميكرد در پشت كتاب كوير خود كه يك جلد به اخوان و يك جلد به من هديه كرد. براي من به شعر اخوان اشاره كرده بود "ما چون دو دريچه روبروي هم"
در كتاب نه تو و شگفت "كوير" كه به نظرم دكتر هر كسي را به آساني و بدون مجوز در آن راه نداده است بارها اشارههايي به شعرهاي اخوان شده است.براي نمونه: اما تا به برگ و بار نشستم برف و كولاك گرفت و "سيلي سرد زمستان" گوشم را برد. (ص 66) ... در اينجا كه منم ماندگاران آزادند و فراريان دز بند "خشمناكان بيخروش و بيفغان (ص 306) ... روزها بر سر مرداري اين مرآن را همي كشد مخلب و شبها" بر آن خاك ارههاي نرم خفتن" (ص 486)
ارادت خاص دكتر به علامه اقبال لاهوري او را بر آن داشت كه علاوه بر اجتماعيات و اسلامياتاش از ذوق و احساس بري نباشد. همين امر باعث شد كه او مدتي به شعر سرودن پرداخت با نام مستعار شمع -علي، مزيناني،شريعتي- اما پس از مدتي دست از اين كار كشيد. او در نامهاي از فرانسه به پاسخ دوستي كه از او شعر مطالبه كرده بود نوشت: چون چند سالي است كه ديگر از زيباييها لذت نميبرم دردهاي شاعرانه را احساس نميكنم... بنابراين به شعر نميانديشم، ميانديشم كه وقتي به ايران برگردم از كجا آغاز كنم (مجموعه آثار 34 ص 5-34)
البته سواي اشتغال اساسي او به مذهب و اجتماع دكتر اشاره به سنت تاريخي- ادبي ايران داشت به اين صورت كه ما اصولا ملتي شعر زدهايم با آن نموداري كه در ادوار تاريخي رسم ميكرد، اما اين مانع از آن نيامد كه او از ادبيات و شعر زمان غفلت كند و در اين ميانه توجهي مخصوص به اخوان داشت و او را "شاعر آگاه زمان ما" ميدانست و نيما و اخوان را مورد تفحص بسيار قرار ميداد: نويسندگان و شعراي بزرگ ما را نگاه كنيد، در همين عصر خودما اينها شايد بتوان گفت كه هيچ كدامشان فارغالتحصيل دانشكده ادبيات نيستند. ليست شعراي معاصر را نگاه كنيد از نيما بگيريد تا "اميد" و حتي بعد از اميد به نسل جديد كه موج شعر نو از اينهاست- هيچكدام تحصيلكرده و فارغالتحصيل و تربيت شده رسمي دانشكده ادبيات نيستند... (مجموعه آثار 16 ص 8)
آنچه كه در ضمن اين بررسي مشخص شد اين است كه توجه دكتر به اخوان اختصاصا بر دو كتاب "آخر شاهنامه" و "زمستان" متمركز بوده است و نمونههايي كه از شعر "مردانه اميد" داده است در شكل "اي خوشا آمدن از سنگ برون"...، "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"، نخستين راه نوش و راحت و شادي"، "در مزارآباد شهر بيتپش" و ... است.
جانب ديگر اين مقال نگاه اخوان به شريعتي است كه در كتاب "شخصيت و انديشه دكتر شريعتي" به كوشش جعفر سعيدي اختصاصا نقل شده است. اخوان در اين كتاب طي دو نوشتار از دكتر ميگويد: آشنايي و الفت و ديدارهاي من با همشهري مشهور فقيدم مرحوم دكتر شريعتي چندان نبود. آن قديمها كه من جوان و در مشهد ساكن بودم آن مرحوم هنوز نوجوان ده دوازدهسالهاي بود كه همراه پدرش استاد محمدتقي شريعتي و در كنار ايشان به جلسات "كانون نشر حقايق" ميآمد... من نزد پدر مرحوم دكتر يعني استاد شريعتي نهجالبلاغه ميخواندم.
اطلاعات و بررسيهاي اخوان نسبت به دكتر كم بوده ولي همانطور كه اخوان خود اقرار به تقصير كرده است بارها و بارها دكتر از او ياد كرده است خاصه در كتاب عظيم و عزيز "كوير" ... در همانجا اخوان مينويسد: مثلا زمستان و چاووشي و آواز كرك در تهران منتشر شده و به مشهد هم رسيده بود. يكي از اساتيد فاضل شاعر دكتر شفيعي كدكني كه گويا از همدورههاي مرحوم دكتر در دانشكده مشهد و با او دوست و دمخور بود ميگفت: مرحوم دكتر شريعتي اول بار در محيط محافظهكار دانشكده ادبيات مشهد مثلا چاووشي را به درستي و خوبي و رسائي تمام براي ما روايت كرد. مكررا و چند جا و چند بار او توضيح و توجيه ميكرد. چند و چون اسلوب و معني و لفظ و غيره را و بعدها مرحوم دكتر بحث در شعر نو اصيل را در محيط دانشگاهي به اتفاق همان دوست مشترك (شفيعي كدكني) رواج و رسميت دارند. همين مطلب را دكتر كدكني در گزيده اشعارشان بيان كردهاند: يادم هست كه با مرحوم دكتر شريعتي بحث ميكرديم من هنوز طرفدار شعر كهنه و اينها بودم "زمستان" تازه منتشر شده بود قضيه مربوط به سال 36 بايد باشد و من و دكتر شريعتي بحث ميكرديم بر سر نيما. او يادم هست كه گفت تو ببين اين شعر را برايت ميخوانم يادم هست كه شعر "چاووشي" را با آن لحن قشنگش خواند و همانجور هم هي پك به سيگار ميزد و آن وسط ميخواند و من يك مرحله تازهاي از شعر نو با شنيدن اين شعر "زمستان" بر رويم باز شد . و تا به آنجا رسيد كه دكتر كدكني شعر اخوان را از اصيلترين و كاملترين شعرهاي امروز دانست.
نكته قابل عرض ديگر يك اشتراك فكري و ايدئولوژيكي در انديشه دكتر و اخوان است پيرامون تاريخ و افسانه.
اما مقدمتا بايد بگويم دكتر تخصص علمي در تاريخ داشته است و افزون بر اين تأملات شگرف و موشكفانهاي در تاريخ، اديان و اسطوره را دنبال ميكرد و تأييدش بر نگرش اخوان در تاريخ و افسانه مهر قابل قبولي است.
دكتر فراوان اشاره دارد: اساطير (چهره كلي افسانه) نياز روحهايي است كه تاريخ سيرشان نميتواند كرد- چه افسانه زيباست زيباتر از تاريخ" افسانه اساطير در نظر او صرفا از نوع موجودات انتزاعي و خيالبافانهاي عادي و عامي نيست كه نقلي ساده باشد يا ايدهآليستي پوچ و بياعتبار. دكتر آنها را ساخته احتياج جمعي ميداند كه آفرينش از آن بريست اما بشر احتياجاش را احساس ميكند و به آنها گريز ميزند، زيرا كه افسانه فرزند همه دورههاست برخلاف اسطوره كه زائيده زمان بيزمانيست. اخوان در مجلد دوم مقالاتاش (ص 348) همين مسائل را با صراحت بيان كرده است: "من معتقدم كه برعكس عقيده كساني كه افسانه را خوار و بياعتبار ميشمارند، اتفاقا راستينترين و معتبرترين اسناد، همين افسانهها را بايد شمرد... چون افسانه چهره دگرگون شده و صورت نقاب زده و تحول يافته حقايق پنهان و كتمانشدهاي است كه تاريخ رسمي نميخواهد آنها را به رسميت شناسد"
ترجيح افسانه به تاريخ در هر دو ديدگاه مشابه است. يعني از نظر ايشان افسانهها صيقليتر و پوياتر از تاريخاند و با آن در تعارض، يك نمونه محكم از كوير بدهم: "من از دوران دبيرستان با اين گنده پير پليد چاپلوس دروغگو و نوكر مآب ترسو و طماع تاريخ لج بودم. به هر حال با تاريخ پدركشتگي دارم (ص 8-247) يا گفتارهاي مكرر ديگري كه چه كساني را سازندگان تاريخ ميدانيم؟
دكتر ميكوشد اثبات كند تاريخ در وصال به حقيقت حائل شده است. يعني تاريخ زبان فلان خاقان و سلطان است و آن ديگر مزدور در حالي كه بايد زبان آنهايي باشد كه در زندانها پوسيدهاند و شمع آجين شدهاند. بايد از آن بيسروپا مردان و گمنامايي بگويد كه "كاندرين بي فخر بودنشان گناهي نيست" اخوان هم در موضعي برابر در مقالاتاش اشاره دارد، " تاريخ 9 نكته راست و مطلب مستند ميگويد تا يك دروغ را هم به صورت راست جلوه دهد. افسانه مثلا 9نكته غلط و اشتباه مرتكب ميشود تا يك حقيقت را بگويد" دكتر اين ديدگاههاي اخوان را نيك دوست ميداشته است: "اين مطلب را (سخن از جنايات تاريخ را) نيز آقاي اخوان( اميد) كه بهتر از هر كس ميتواند بگويد كه نسل فعلي چه ميكشد- در "ميراث" خود خطاب به دخترش بيان زيبايي كرده است:
اين دبير گيج و گول و كوردل، تاريخ
تا مذهب دفترش را گاه گه ميخواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد
رعشه ميافتادش اندر دست... الخ
چون صحبت به اينجا كشيد، نمونه ديگري را هم از سخن دكتر بدهم كه با شعر "ميراث" پيوند ميخورد. همان سخني كه در همان جزوه "آري اينچنين بود برادر" اشارتي كردم در ابتداي همين مقال "از طرفي به طبقه و تباري وابستهام كه شرفش در آن است كه خون هيچ شريفي از آنها كه شرافتشان را تيغ و طلا ميسازد، دررگم نيست و در فطرتم احساس ميكنم كه گذشتگان من- مادران و پدران من- در طول نسلها تا آنجا كه در تاريخ گم ميشوند همواره زاده فقر و محروميتاند (مجموعه آثار 22 ص 4-183) اما بشنويد از اخوان ثالث:
جز پدرم آيا كسي را ميشناسم من
كز نياكانم سخن گفتم؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن كه من گفتم... الخ
بيسبب نيست كه دكتر نوشت "هيچ اثري در زبان فارسي به اين زيبايي (ميراث) تاريخ را حلاجي نكرده است.
دريغم ميآيد كه اين نكته را هم نگويم كه شاعر از زبان اخوان كسي است كه "در پرتو شعور نبوت" قرار ميگيرد و روشنفكر دكتر شريعتي شخصي است كه كاري "پيغمبر گونه" را دنبال ميكند.
|+|
نوشته شده توسط غریب آشنا در Tue 8 Jan 2008 و ساعت 1:55
